اولین محرم .......
بچه بودم که مـــــــــــادرم حرز تو گردنم میکرد ، وقتی محرم میومد ، پیرن سیا تنم میکرد سلام دختر گلم... مامان جان من چقدر عاشق این زمزمه ام... شب اول محرم به حرمت این زمزمه ها برات یه مقنعه سیا قبل رفتنمون به مسجد برات دوختم.. خدا میدونه چقد برام نورانی بودی..پارسال تو این روزا بود یعنی فردا،که سنو دادم و فهمیدیم لپ لپ مامان و بابا یه فرشته مهربونه و تو همون محرم بود (3محرم)که برا اولین بار برا بابا جونی تکون خوردی...یادش بخیر خلاصه امشبم کلی باصفابود..با خودن روضه رسیدن یاران امام به کربلا و با عزت پیاده شدن خانوم زینب شروع شد و یادی از لحظه هایی...




