مادرانه های یک مــــــــادر

اولین محرم .......

1392/6/28 23:26
نویسنده : مادر
183 بازدید
اشتراک گذاری

بچه بودم که مـــــــــــادرم

حرز تو گردنم میکرد   ،  وقتی محرم میومد   ،   پیرن سیا تنم میکرد

سلام دختر گلم...

مامان جان من چقدر عاشق این زمزمه ام...

شب اول محرم به حرمت این زمزمه ها برات یه مقنعه سیا قبل رفتنمون به مسجد برات دوختم..

خدا میدونه چقد برام نورانی بودی..پارسال تو این روزا بود یعنی فردا،که سنو دادم و فهمیدیم لپ لپ

مامان و بابا یه فرشته مهربونه و تو همون محرم بود (3محرم)که برا اولین بار

 برا بابا جونی تکون خوردی...یادش بخیر

خلاصه امشبم کلی باصفابود..با خودن روضه رسیدن یاران امام به کربلا و

 با عزت پیاده شدن خانوم زینب شروع شد و یادی از لحظه هایی کرد که با

مظلومیت تمام حضرت زینب رو به اسارت بردند.....

ومن حرفی نداشتم جز اشک و تحفه ای جز تو که در آغوشم

بخواب ناز رفته بودی و هر از گاه اشکم را  سوار بر نهیفی انگشتانم میکردم و به مژگان بر هم گذاشته ات

میکشیدم تا عشق مادرانه ام درتو بجوشد و فرداهای دور وقتی نام زینب برده میشود

بی اختیار اشکت یاریت نکند و بر دامن فرزندت بچکد....

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)