اندر حکایت شصت ما
اول از همه فدای دد گفتنای پر هیاهوت بشم من ...
و در حکایت شصت پایمان چه عرض کنم برایت که خجالتمان می آید پیش دید مردم بنگارم 
ابتدا طعمه خود را موقعیت یابی و چند متری سینه خیز می آیی و ![]()
من خوش بحال فکر میکردم بسراغ مادر می آیی که ذوق کنان دست به دوربین کردم و....
عی عی عی
به کمین شصت پایمان بودی و نمیدانستم...![]()
گفتم خوب بچه است بگذار بازی کندلابد دوست دارد به مادرش دست بزند![]()

اما ناغافل...................
وچنان گازش گرفتی که صدای جیغمان را صاب خانه هم شنید![]()
موقعیتمان را عوض کردیم و دندانگیرت را دستت دادیم اما الان پشت سرت میبینی که...
دست بردار نبودی و گریه میکردی که انگار...
خدایا پناه برتو ،آخه دختــــــر بهداشت به درک.......![]()
دردمان میگیرد دست بردار............
وتو همچنان
سرمان رفت............آقا تسلیــــــــــــــــــم
باشه بخور مادر .......بخور نوش جانت...
![]()
حق من است بچه ام انگشت پا بخورد که اینقدر این ور و آن ور دم از بهداشت میزنیم ![]()

بخور که فکر کنم پارسال شستمش
![]()
و ما مدتیست حق نداریم در خانه خودمان پایمان را بکشیم....
..................................
و روزی هم انگشت اشاره دست چپمان که انگار مظلوم گیر آوردی![]()
من در خواب ناز بودم که یک دفعه احساس کردیم انگشتمان را یوزپلنگ خورد......


اندر حکایت شصت ما
