مادرانه های یک مــــــــادر

ماجرای مادر غائب

1392/6/28 23:54
نویسنده : مادر
102 بازدید
اشتراک گذاری

بگردم هی بگردم هی بگردم دور تو....

الان حدود ساعت2 نصف شبه و از بیخوابی و بیکاریاومدم پای نت

که یهــــــــــو  بعد یه ربع صدای آرومی از نفس کشیدنت رو شنیدم

تو تاریکی رو نوک انگشتام دویدیم طرفت که صدات بابا جونی رو بیدار نکنه یه وقت...!

امـــــــــــــــــــــــــــــــــا........آقا من بخندم و کی بخندم...........

محکم بغلت کردم و سیر خندیدم و تو که فک نکنم فهمیده باشی جریان چیه

همینکه بغلت کردم شروع کردی به شیرخوردن و تخت خوابیدی..

آخه یه صحنه ای دیدم معرکه....با اینکه یه متری دورتراز بابایی خوابیده بودی

تو تاریکی مث اینکه دنبال ردی از مامان ناقلابودی کـــــه...

اینقد چرخیدی تا رسیدی به بازوی بابا جون وبابایی هم که عمــــــــــــرا بیدار بشه...

به خیال شیر سعی میکردی بازوشو بخوری..........مامانی اینجاست فدات شم....

ای دورت بگردم مـــــــــن....

بخدا عاشقتم....

............................................

یه ماجرای دیگه رو هم جا داره برات لو بدم

اونوقتا که تازه دنیا اومده بودی همش منو بابایی استرستو داشتیم که گریه نکنی گرسنه نباشی

موقع خواب زیرتو خیس نکرده باشو....

این بابا جونی ما هم که گلوله مهربونیا گاهی اوقات تو خواب پرت و پلاهایی میگه که آدم میمیره از خنده

اون شب من بیدار بودم طبق معمول پای نت یهو بابایی از خواب پا شد

میخواست تو رو که کنار دستم خواب بودی ازم بگیره

و میگفت ششششششششششش

همون آوایی برا خواب کردنت ما بکار میبریم

بهش گفتم مرد بچه خوابه چته....یهو خودشو بهت نزدیک میکرد وسعی میکرد

حجم سینه شو بگیره و بهت شیر بده........

عاقا ما مردیم از خندهقهقههخنده

گفتم مرد بیدار شو شیرت خشک شد................یهم فهمید داره قاطی میزنی و خوابه اخماشو

کرد تو هم و سرشو گذاشت تخت بالشت و خرررررررپف...

الهی قربونش بشم از بس مهربونه و به فکرتوزبانقهقهه

 


پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)