مادرانه های یک مــــــــادر

چهارمین روز زمستان

1392/6/29 0:23
نویسنده : مادر
132 بازدید
اشتراک گذاری

امروز چهارمین روز زمستان است...

اومدیم

با یه بابایی کج و کوله....نیشخند

الهی که بابایی هیشکی کج و کوله نشه دیگهنیشخند

مادرمان پدرش در آمد تا پدرمان را از این در آورد...

بلاخره بابایی مونه ...کج و کوله هم باشه دوسش داریم....

خداوکیلی روزای سختی بود..

هر کی رد میشد میگفت....وااای دختر تو چه طوری دلت اومد این بچه رو بیاری بیمارستان

بهشون میگفتم شوهرم دس تنهاست مجبورم

و اینقد ادامه میدادن

میگفتن میدادی خواهرت

میگفتم نیستن

میگفتن میدادی مادرت

میگفتم نیستن

و همینجوری تا ننه مون اسم میبردن تا اشکمون در بیاد............

و آخرش خودم رفتم کنار اتاق عمل پیش دکتر بابایی اینقد التماسش کردم

تا بابایی رو دیشب مرخص کردن...

همیشه میگفتم مرد کم بخور............سیر نشده دس بکش چاق میشی

اینم آخر عاقبت تپل مپلی شوهرمان.....

آقا لم داده نمیتونه تکون بخوره و هر وقت اراده کرد تکون بخوره

من چوب کبریت باید این زیردریایی غول پیکر رو بلند کنم

حالا گناه داره مریضه بزار سر حال بیا...یه رژیمی براش بپیچونم که حض کنه...

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)