مادرانه های یک مــــــــادر

مرد خونه........

1392/6/29 0:28
نویسنده : مادر
139 بازدید
اشتراک گذاری

اااااااااااااای مامان جاناینروزها که من بابایی خونه شدم

از اونجا که بابابزرگت (بابا حاجی من)نونوایی داشت و ما هیچوقت نمیرفتیم

سر صف نون،حتی تو دوران دانشگاه هم از زیر این کار در میرفتم و

تو خونه بابا جونتم این دو سه ساله هرگز نون بگیر نبودم،

تا اینکه شدیم بابای خونه.....

یادش بخیر بابا مون که کجو کوله نبود همیشه یه6،5تایی نون میگرفت زود که

تموم میشد دوباره میگرفت که نون تازه تو سفره باشه اما من که حوصله این

جیگولی بازیارو که ندارم وقتشم ندارم ،خودمونو به نونوایی رسوندیم و

یه 16تایی گرفتیم که 6،5روز تو خونه کسی نباشه بگه نون

جونم برات بگه که:آشغال میبریم،نون میگیریم،میوه میخریم،سب زمینی پیاز

شارژ موبایلش،تازه میخواد برا طرف کمپوت هم بگیریم،

کلا به باباییت خعلی خوش میگذره.(بنده خدا از جونش سیره دور از جونش)..

مخصوصا شبا که یکی دو هفته ای میشه من باید تنهایی حریفت شم تا

بخوابونمت ...تازه جدیدا تو هم دم زده شدی و بابا هم بخواد پیشش نمیمونی

ومیگی باید من بخوابونمت....

و بابایی کلی کیف میکنه از این حرکت کیش و مات کنت

آخرش از بس میگم قربون برم قربونت میرم هــــــــــــــــــــــــا

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)