مرد خونه........
اااااااااااااای مامان جان
اینروزها که من بابایی خونه شدم
از اونجا که بابابزرگت (بابا حاجی من)نونوایی داشت و ما هیچوقت نمیرفتیم
سر صف نون،حتی تو دوران دانشگاه هم از زیر این کار در میرفتم و
تو خونه بابا جونتم این دو سه ساله هرگز نون بگیر نبودم،
تا اینکه شدیم بابای خونه.....
یادش بخیر بابا مون که کجو کوله نبود همیشه یه6،5تایی نون میگرفت زود که
تموم میشد دوباره میگرفت که نون تازه تو سفره باشه اما من که حوصله این
جیگولی بازیارو که ندارم وقتشم ندارم ،خودمونو به نونوایی رسوندیم و
یه 16تایی گرفتیم که 6،5روز تو خونه کسی نباشه بگه نون![]()

جونم برات بگه که:آشغال میبریم،نون میگیریم،میوه میخریم،سب زمینی پیاز
شارژ موبایلش،تازه میخواد برا طرف کمپوت هم بگیریم،
کلا به باباییت خعلی خوش میگذره.(بنده خدا از جونش سیره دور از جونش)..![]()
مخصوصا شبا که یکی دو هفته ای میشه من باید تنهایی حریفت شم تا
بخوابونمت ...تازه جدیدا تو هم دم زده شدی و بابا هم بخواد پیشش نمیمونی
ومیگی باید من بخوابونمت....![]()
و بابایی کلی کیف میکنه از این حرکت کیش و مات کنت![]()
آخرش از بس میگم قربون برم قربونت میرم هــــــــــــــــــــــــا

مرد خونه........
