دختری درس خوان............
سلام دخمل جونم دیشب ٦تیر ،٧رمضان دلت نخواد یه آش رشته ی زدیم تو رگ که نگــــــــــــو بعدش واسه نماز مغرب و عشا با خاله ف و بی بی جون و مامانی و بابا جون و بابا حاجی رفتیم مسجد محله مون... بعدش همگی رفتیم میدون امام یه چرخ زدیم تو بازار و بساط چایی گذاشتیم... هرکی میدیدت میگفت واااااااای نازی نیگا اون دخمله بغل باباشه.... منم یاد خودم میفتادم که بچه نداشتم و هر نی نی رو میدم یه ماچی ازش میگرفتم باباجونی هم برات چند تا کتاب گرفته مخصوص دخملی باهوشم بی بی جون هم برات یه لباس توپ توپی قرمز خوشمل برات خرید گفتم کتاب یادم افتاد بگم دوست ندارم واسه بچه از پیش بیشتر...



