مادرانه های یک مــــــــادر
مادرانه های یک مــــــــادر
تقدیم به تجسم زیبای کودکیم...
تاريخ : جمعه 16 اسفند 1392 | نویسنده : مادر
بازدید : مرتبه

  کودکانه برایت مینویسم

      بی دغدغه از تمام احوال دنیا !

        مث چشم هایت ،

     که دور از این همه هیاهوی شهــر

        به گربه ی روی دیوار چشمک میزند...

          " کـودکانه ای از مــادرت "

 



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 8 مرداد 1396 | نویسنده : مادر
بازدید : 12 مرتبه


روزگار خوش با پدری بدون کنکور
این روزها نهایت کیف و کوک بچه ها به راهه و بابایی مهربون حسابی بهشون میرسه تا خستگی و تنهایی اینهمه روز پر از کنکور و درس تموم شه و لبشون مر از خنده شه
اینجا هم دختری بر فراز هیجان

موضوع :
تاريخ : يکشنبه 8 مرداد 1396 | نویسنده : مادر
بازدید : 9 مرتبه


روز دختر بود و با شوق رفتیم بیرون
چه لذتی میکرد دختری از اینکه وعده خرید شال بهش دادم

دلش شال میخواست ولی در ضمیر پاک خودش فک میکرد شال مال خانمای بی حجابه واسه همین با حساسیت تمام گفته بود بهم
مامان من هیچوقت شال نمیپوشم چون نمیخوام مث خانمای شالی بشم خخخخخخخ
یعنی با زبان بی زبانی کودکانه دوست داشت بگه که من حسرررت یه لحظه پوشیدن یا داشتن یه شال رو دارم
منم براش توضیح دادم که عشقم شال هم مث بقیه لباسا چیزیه که هر کسی میتونه بپوشه
آخه من خودم شال کمتر میپوشم چون سختمه حفظ کامل حجاب اونم دیده بود نمیپوشم فک کرد چیز بدیه
خلاصع یه جلسه توجیهی گذاشتم که منم تازه دلم میخواد یکی برا خودم بخرم و آدمای باحجاب تو دنیا از هیچ چیزی منع نیستن حتی لوازم آرایشی جلو محارم بزنی اشکال نداره
تازه یه رژم خریدم و برا اولین بار کشیدم رو لبای خوشگل دخترم انگار آسمون به زمین رسیده بود یه حااالی میکرد تو آینه
خلاصه ما یه شال بادمجونی گل گلی خریدیم همونجا تو مغازه که پوشیدش فروشنده از شدت ذوقی دختری میکرد کلی ذوق میکرد
بعدش دختری رو بردم براش یه سرویس مروارید کیتی گردنبند و دستبندو...خریدم و یه عالمه کش مو
خانم فروشنده هم از بس از حجاب و شیرینی دختری خوشش اومد گف عزیزم بخاطر روز دختر هر کدوم از تل های مغازم رو دوسداری بردار
بعد این تاج گل خوشگلم دختری برداشت با کلی هیجان
ایشالله که همیشه اینقد شاد و دلت همیشه حضرت معصومه ای باشه

موضوع :
تاريخ : يکشنبه 8 مرداد 1396 | نویسنده : مادر
بازدید : 12 مرتبه
این روزها که میگذرد چیزی نمانده تا اعلام نتیجه اولیه کنکور بابا جون
الان شنبه است و نهایتا تا آخر هفته اعلام میشه ولی چه سختتتت میگذرد این لحظه های بلاتکلیفی
مخصوصا برای بابایی
ان شاالله که امیدمون به ثمر بشینه و بهترین رتبه رو میاره
و فاز جدید زندگیمون رو با همدیگه 4 نفره پایه ریزی میکنیم
منم و یه عالمه برنامه برای آینده ای نزدیک به امید خدا

موضوع :
تاريخ : جمعه 16 تير 1396 | نویسنده : مادر
بازدید : 11 مرتبه
سلام
تا چن دقیقه دیگه ساعت و آلارم باباجونی خونه زنگ میخوره که ببند شه برا نماز صبح و راهیش کنم برا کنکور96

امشب خیلی توسل کردم آرامش داشته باشه عشقم ولی از ساعت2و تیم تا 3 و نیم نصف شب یهویی از خواب بیدار شد و هر کاری میکرد خوابش نمیومد
قربون استراسات بشم زندگیم
آرامش داشته باش تو آرامش خونه ای

ان شاالله هر چی خدا خیره بزاره تو تقدیرت خیلی زحمت کشیدی جان دل
برات بهترین ها رو آرزو میکنم

دختری که از دیروز کلی آرزو برا خودش جمع کرده که باباییم امتحانش و داد باهام بازی میکنه منو میبره پارک وووو همینطور برا خودش برنامه ریزی میکنه

پسری خونه هم که قربونش برم طعم واقعی کشتی گرفتن و بالاپایین پریدن با بابا رو خیلی نچشید و همیشه این صحنه یادمون میمونه

بابا طبقه بالا درس میخوند میرفتی رو پله اول و با توپ و تشر و اشاره های دست آغشته به التماس هی میگفتی
بابایی پاااااییی
پایییی
بابا پایییی
و اشاره های دستت بیشتر از همه چیز دل بابا رو آب میکرد و میومد پایین میبوسیدت

و من که فقط آرزوم باز هم آرامش توست
دوستدارم
همین الان ساعتت زنگ خورد

موضوع :
تاريخ : دوشنبه 29 خرداد 1396 | نویسنده : مادر
بازدید : 18 مرتبه

دختر که داری خیالت از بابت تمام عروسک بازی های کوکانه ات تخت است
و هر وقت بخواهی چیزهای گل منگولی و چادر سفید برایش قیچی میزنی و نخ و سوزن میدوزی و اتو میکشی و میگویی سرش کند
برایت قری زند در خانه و تو هی نگاهش کنی و بگویی
مادر فدای این همه خوشگلیت
این چادر گرفتنت
ای عشق
دوستدارم دختری من
مبارکت باشه



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 29 خرداد 1396 | نویسنده : مادر
بازدید : 16 مرتبه

 


اینو دیروز 28 خرداد زدیم به در که هوس دیدن بابایی از سرمون بره
و مزاحم درس خوندنش نشیم
روزشماری تا رسیدن 16 تیر96
روزی که امیدواریم تمام5 سال گذشته مون رو جبران کنی
روزی که امیدواریم تغییر مثبتی در پیشرفت اهداف الهی مون داشته باشه
و به نقطه ای باشه برای شروع یک زندگی جدید که روزی توانایی ها و اختیارات بیشتری برای پیشرفت و فراهم کردن زمینه های معنوی خونواده کوچیکمون داشته باشه
منو دختری و بابایی چندین ساله در این ماراتون کنکور بابایی سهیمیم
و توی کنکور پارسال و امسال هم پسری به جمع چشم انتظاران موفقیت بابایی پیوست
من
ما
او
همه به فضل و مهربانی خدا امیدواریم
خدایا آنچه خیرهست بر سر ما ببار
ای نور آسمان و زمین
بر ما بتاب که تشنه ی توییم



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 29 خرداد 1396 | نویسنده : مادر
بازدید : 17 مرتبه


این هم از لیله القدر 96 مون
تو عکس بابایی هست که پسری بغلش و داره از مراسم بعد جوشن میاد و بهمون ملحق میشه که بریم خونه برا سحری خوردن
یادمه دختری که چند ماهه بود در اولین شبهای قدرش بغلم خوابیده بود
وقتی روضه میخوندن و اشکهای زنده دارن همه جاری بود
من از پهنای صورتم اشکهای شرمندگی و بندگیم رو با دست کنار میزدم و دست خیس اشکم رو به چشمای ناز در خواب دختری میکشیدم و از حضرت علی میخواستم که محب اهل بیت باشه و روزی اگر نبودم تاثیر این اشکها رو در وجودش اثر کنه و خدا بواسطه داشتن چنین فرزندی که اشک برای اهل بیت میریزه منو شفاعت کنه

و اما سالهاست و قدرهاست از اون روز گذشت و من هر سال به خر بهانه ای اشکی به صورت دختری میزدم
و امسال پسرکی مشکی پوش که روی میرهنش یا علی اصغر دل میبره
بغلم مثل گنجشکی سرما دیده کز کرده و گوش به روضه میداد
و من باز به رسم مادرانه ام اسکهای چکیده ام را به چشمهای معصومش میکشیدم
باشد که گریه کن ارباب و مولامان باشد
چون نام کودکم گره خورده به این شب
در روزگاری که نوزاد اولم را باردار بودم و در مسجد جامع همدان عهد بستم نام علی بر فرزندم بگذارم اگر پسر بود
ولی دسته گلی داد نور چشم که باز نام زیبای دخترانه اش را از جوشن گرفتیم
و خدا بعد از او که این محبت را دوباره به ما هدیه کرد اجابت نیت کردم و نام علی همیشه بر لبان من است وقتی صدایش میزنم
علی جان ،مولای من
شما «اهْدِنَا الصرَط الْمُستَقِيمَ» را بر فرزندانم چراغی باش و به سوی رضای خودتان هدایتشان کن
علی جان
میدانم که هیچ چیزی جز آنچه که منتهایش خداست زیبا نیست ماندنی نیست دلچسب نیست،در این شبها منم صدایتان زدم که منتهای عاقبت ما و فرزندانم را به خدا ختم کنید
من فراز های جوشن را بسیاااار دوستدارم
واقعا دلنواز و جانسوز و محزون و آرامش دهنده هستند....کافیت فقط تاملی کنیم ...خدایا از اینکه شیعه ی علی هستم الحمدالله الحمدالله

موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 25 خرداد 1396 | نویسنده : مادر
بازدید : 13 مرتبه

 


این برنامه مورد علاقه دختریه که موقع سحر پخش میشه و عاشقشه
اسمش سر سفره خدا هست
تو این برنامه یه آدرسی رو دادن گفتن از شب قدرتون عکس بفرستیم
دختری با سرعت میاد میگه مامان مامان
بیا ww ir رو داره میگه
بیا یادش بگیر تا فکسمو بفرستم



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 25 خرداد 1396 | نویسنده : مادر
بازدید : 15 مرتبه

پسری وقتی بخواد دختری رو صدا بزنه: آآآآجی

قاشق و چنگال:گاگا

خانوم:خانوووو

آقا:آگا

کنترل تلوزیون:توتورول

غذا خوردن :هاااام

اکثر حیوانات چهار پا هم گاو هستن و انگشت میکشه میگه:گااا

گربه ترسناک ترین موجود موزی براشه که بهش میگه:موووو

بستنی:بعی

تمام بچه ها هم براش نی نی هستن

جوجه:جوجو

اسب:پتیکا

مورچه و هرچیز شبیه:لولو

شربت:ش بع بعد چون همیشه شربتو با نی میخوره پشت سر هم میگه ش بع ،نی

بی بی و ننه و دایی و عامو و عمه هم بلده

همیشه میگف بابایی ولی چن روزه مث بچه گیای دختری یاد گرفته باباجی میگه یعنی باباجون

مااااااااماااااایی هم پایه همیشگی اصوات خونه است با همین لحن

گل :گووو

انگشتت رو آجی گاز گرفت اومدی انگشتت رو نشون دادی گفتی گااااا گااااا
دختری داشت یه دلیل الکی میاورد که خودش افتاد و اینا
ولی جای دندوناش بود و تو با قدرت تمام میگفتی آجی گااااا آجی گاااا تا اینکه منظورتو برسونی

قربون دنیای کودکیتون



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 25 خرداد 1396 | نویسنده : مادر
بازدید : 15 مرتبه

خوب حالا یه کم راجب پسر عزیزم بنویسم که روحی دوباره پیدا کنه این وبلاگ از قدمش

عشق کوچولوی دوم خونه ما دی سال94 مامان و بابایی رو خوشحال کرد از وجود کوچولویی که معلوم نبود دخمله یا پسمله

من از 40 روزگی به بعد بسیار بسیار بد حال بودم و علائم عمومی بدنم و یه سری نشانه هایی اتفاق افتاد که دکتر بهم موندن و نموندن نی نی مون رو 50 "50 اعلام کرد و بهم گف با خداست و یه عالمه دارو بهم داد و گف برو استراحت مطلق
علائم من کم نشد و حتی کسی نبود بیاد پیشم همدان و من با وجود آجی کوچولوی 3 ساله نمیتونستم که استراحت مطلق کنم
و یادمه چقد بیچاره آجی از حالت تهوع شدید من نگران بود و دلش برام میسوخت
من تا 3 ماهه شدم امیدم به موندن این بارداری 100 درصد نبود و علائم نگران کننده و دردهای زیادی داشتم
تا اینکه یه شب طاقتم کم شده بود
منو بابایی و آجی با هم رفتیم مسجد فاطمه الزهرا که روی نبش سه راه هنرستان همون شهرکی ساکن بودیم

قرار شد هر دوتامون خلوت کنیم تو مسجد و دعا برای آرامشم کنیم
چون واقعا دردها و غربت با هم آزارم میداد

نمیتونم بگم آدم ماکی هستم ولی گاهی وقتا آدم یع جوری به خدا وصل میشن که هر وقت که بهش فکر میکنن دلشون میشکنه از اینکه چرا بندگی خدایی به این خوبی و آرامش بخشی رو درست نکردم

من اون شب تو مسجد لای قرآن رو باز کردم و با التماس گفتم خدایا خسته ام یه چیزی توی این قرآن بهم نشون بده که نخوان راه به راه دنبال تفسیرش برن
خدایا نا آرومم خوت آرومم کن

و....
هر وقت بیاد اون لحظه میفتم اشک توی چشمام میاد و قلبم تند میزنه....

آیه 71 سوره هود

: «وَ امْرَأَتُهُ قائِمَهٌ فَضَحِکَتْ فَبَشَّرْناها بِإِسْحاقَ وَ مِنْ وَراءِ إِسْحاقَ یَعْقُوبَ»
[؛ زن ابراهیم (ساره) ایستاده بود که متبسم گردید
که ما آن را به فرزندی
به نام اسحاق و پس به یعقوب بشارت دادیم

این آیه آتیش زد به تمام بدی ها و افسردگی ها و افکار خسته م
منم زن ابراهیم بودم
و دیگه هیچ چیز برای توجیه نمیخواستم
و منم متبسم پیش ابراهیمم رفتم و گفتم:
عشقم بهت قول میدم این بچه سالم میمونه و بدنیا میاد و جنسیتش 100% پسر هست
عشقم با تعجب گف چرا
جریان مسجد رو گفتم و هر بار که میگم آروم تر میشم

و بالاخره روز تعیین جنسبت رسید و فرزند من پسری بود که هدیه خدا بود
پسری که همیشه یه جیزی در وجودم میگه باید اسمشو اسحاق میزاشتم
ولی من بنا به عهدی که بر کینه ی بر معاویه بستم علی رو دوستداشتم

چون فرزند اولمم شب قدر فهمیدیم باردارم و تو مسجد جامع همدان شنیدم معاویه میگفت کسی نباید ایم علی بر فرزندانش بزاره و برا همین خاطر امام حسین همه پسراش رو علی گذاشت
منم گفتم اگر فرزندم مسر بود علی میزارم که البته اون دختری شد نور چشم خانه

حالا خواستم دینمو بر احساساتم جبدان کنم و مطمئنم عالم فدای علی (ع)است و حضرت اسحاق هم لبخند میزنند بر محبان علی

خلاصه امیرعلی شد عشق ما
و توی بیمارستان آتیه با وضعی که به ایدآلی زایمان اولم نبود بدنیا اومد
اون شب تو بیمارستان خواهر کوچیکم پرستارم بود و ممنونم ازش بابت زحماتش

خلاصه عشق دوم خونه ما با
وزن 3کیلو و 100
با قد 50 سانت
بدنیا اومد و شد مرد کوچولوی خونه

واقعا در تعجبم از زنهایی که تنها1 فرزند دارند
من این باور رو قبول ندارم و زندگی شیرین رو در گرو فرزندان صالح میدونم

مثلا از وقتی پسرم اومده واقعا دنیای دخترم قشنگ تر شده ولی این رو هم باز کامل نمیدونم
واقعا اشتباهه بچه ها رو دارن این دوره زمونه از داشتن خواهر و برادر محروم میکنن
درسته برای مادر سخته ولی شیرینی اون وقتی بچه ها بزرگ بشن یقین بیشتر از این روزهاست
جوانی من فدای کودکان معصوم و زندگی زیبایم و امیدوار صالح و عاقبت بخیر بشن


بعدها بیشتر از پسری خواهم گفت...
الان برم که بابایی سحری باید بخوره و تو با چشمان نیمه باز بهانه شیر کردی و همی الان که مینویسم دارم بهت شیر میدم
آجی مهربونتم کنارت خوابش برده و عین فرشته ها دوتاییتون کنارم میدرخشین...
دوستون دارم



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 25 خرداد 1396 | نویسنده : مادر
بازدید : 15 مرتبه

 


به گمانم همین تصویر که اولین تصویری از شما دو عشقم هست که میزارم تو وبلاگتون
کافیست تا بفهمی چقدر دنیای خواهر برادریتان گرم و کودکانه و دلچسب است.
دوستون دارم



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 24 خرداد 1396 | نویسنده : مادر
بازدید : 13 مرتبه

سلام دنیای مادرانه من

سلام نی نی وبلاگ

سلام کودک تنها مانده درون من در این صفحات مجازی

دقیقا الان نمیدونم از کجا باید بنویسم

از وقتی که 2 ساله بودی

یا از وقتی که پروژه بای بای  پوشکت تموم شد با موفقیت

از وقتی که توبد 3 سالگیت رو گرفتم عکسی پیدا کنم و بزارم

یا از روزی که فهمیدم باز هم احساس مادرانه ام گل کرده و تپشی در درونم حس میکنم و تو 3 سال و نیم بیشتر نداشتی که دیگر لذت داشتن یک موجود دوستداشتنی که قرار است خواهر یا برادرت باشد

باز هم لذت لپ لپ داشتن در درونم که پسر است یا دختر

یا بگویم از روزهایی که فهمیدیم واقعا میخواهی برادر دار شدی

از شدق تو و بوسه هایی که در آن همه وقت تا دنیا آمدنش بر شکمم میزدی

از احساس غریبانه ات بعد از اولین دیدار برادر دوستداشتنی ات که انتظار نداشتی یک نوزاد اینهمه کوچک باشد و نتواند حرف بزند

و شاید منتظر یک همبازی بودی

از لذت اسکوتر آبی رنگی که کادو پیچ کرده بودیم و در لحظه ورود از بیمارستان به خانه بهت هدیه کردیم و گفتیم از طرف نی نی مون به آبجی گلش بود و تو سر از پا نمیشناختی و همیشه از لذت اون هدیه گفتی

از لذت کمک کردنت به من در پوشک کردن عشق جدیدمان

از اینکه هرگز حسودی نکردی

اذیت نکردی 

رقابت نکردی

و از این جور مسائل که میگفتند از مشکلات فرزند اول با دوم است

از لذت کم کم راه افتادن داداشی

از ana صدا زن اسم تو از زبان داداشیت

از کجای اینهمه سال بگویم که الان تو دیگر خانمی شدی برای خودت

و و داداشی مرد کوچک خانه

با حضور داداش به جامعه القران اشاره بردمت و گواهی دوره اشاره گرفتی

از اینکه هنوز بابایی داره تلاشش رو برای کنکور میکنه و همین الان طبقهبالا داره تست میزنه و کمتر از 1 ماه از کنکورش مونده و ما بسیااااار امیدواریم به نتیجه گرفتنش بعد از اینهمه سال....

و خیلی حرفها که مانده است تا بگویم......

درسته اینجا در این صفحه نبودم

اما

به برق چشمهای شما که نگاه میکنم راضیم که برای شاد بودن و کودکی زیبا داشتنتان هرآنچه از دستم بر میآمد دریغ نکردم

از پسرکم گاه در دلم عذر خواهی میکردم که لحظه لحظه کودکیش را چون ابتدای کودکی دخترم ثبت نکردم ولی وقتی خودم را قاضی میگذارم در کنار روزهایی که واقعا وقت برای داشتن آرامش و زیبا زندگی کردنتان میگذاشتم احساس ضعفی نمیکنم

بی شک داشتن دو فرزند کم سن به اندازه فرزند اول وقت برایت نمی ماند و من از اینکه بنویسم و کمتر با شما باشم راضی نبودم

هر چند میتوانستم کوتاه بنویسم ولی نیاز روحی و درونی خودم به فاصله گرفتن از فضای مجازی زیاد شده بود

و مهم این لحظه هست 

که دخترکی مثل دسته گل 5 ساله و2 ماه و 4 روزه 

و پسرکی شیرین 1 سال و 9 ماه و 5 روزه دارم

و همین لحظه دارن توی اتاق کناری بدو بدو میکنن و خنده های شیرینشان ساعت عشق خانه را کوک کرده

 

دوستتان دارم

مادر❤❤

فقط بدانید

در لحظه به لحظه ای که مینویسم و نمیرسیدم بنویسم در کنار شما بودم و سرگرم مادرانه هایم...



موضوع :
تاريخ : جمعه 23 خرداد 1393 | نویسنده : مادر
بازدید : 28 مرتبه

سلام دخترکم

امروز 2 سال و 2 ماه و 2 روزه شدی..تازه نیمیه شعبان هم هست ..الهم عجل لولیک الفرج

امروز طبق معمول روزهای گذشته ،دست در دست هم عین دوتا دوست مسیر خونه تا مسجد رو

شعر میخوندیم و قرآن و بدون توجه به اطرافم که کسی هست یا نه با هم مسابقه دو میزاشتیم .

 

با تو مسافت  کوچه پس کوچه های پرچاله چوله و عاری از  همنشین این شهر برام زیباترین مسیر دنیاست

باور کن این حرفا شعر و دور از حقیقت نیست

هرچند وجود تو همیشه برکت بود

هرچند بوی آرامش بخش یک نوزاد شیر خوارتنها کافیست برای خوشبخت ترین مادر دنیا بودن

اما دقیقا این یکی دوماه که بابایی بیشتر سرگرم درس هاشه و تلاشش واقعا تحسین برانگیزه برام

منم از تنهایی هامون بیشتر استفاده کردم

حدودای اواخر فروردین که 2 سالت تموم شده بود یه دختر خانوم ..و البته بدون پوشک ..خخخ

مسجد رفتن رو تو برنامه روزانه مون گذاشتم و با هم اول عصری میرفتیم پارک

که عاشق سرسره بازی بودی و تاب بازی و بقول خودت اَل کلنگ..

اونجا کلی بدو بدو میکنیم ..و سعی میکنم یه جوری ارتباطت رو با بچه ها برقرار کنی

قبلا یه کلمه هم پیش غریبه ها حرف نمیزدی حتی پیش اکثر افراد خونواده های منو بابایی

اما الان دیگه خیلی قشنگ دوست میشی

وقت اذان میریم مسجد و با عشق بدو بدو میکنی میگی بریم وضووو ..اونجا کناب قصه

فراونه و تو مشغول میشی

و این اواخر از دور که نگات میکنم میبینم کیف تو باز میکنه و ه چیز خوردنی میدی به بچه های اونجا

و این میشه شروع ارتباطتتون..

دیشب مسجد که رفتیم دیدم چند تا دختر دارن تورو با  اسم خودت و البته با پسوند جـــووووون صدا میزنن

کلی از دور قربون صدقه ات رفتم که فهمیدم خودت اسمتو براشون گفتی و اینقد صمیمی شدی..

 الانم داری از سرو کولم بالا میری و نمیزاری بنویسم..فدات شم

 

کارهای بامزه ات:

موبایلم رو آهنگه و میزاریش تو کتری و درشو میبندی بعد

از سوراخ لوله کتری گوش میدی و هی میزاریش کنار گوش من..

 

منم گردنم درد میکرد چند روز پیش تو هم شنیدی که به بابایی میگفتم گردنم درد میکنه

از پشت افتادی زمین و دردت گرفت اونجات...خخخخخخخخخخخخ

بعد دست رو باسنت گذاشتی و با بغض گفتی بابا گردنم درد میکنه...خخخخخخخخخخخخ

 

یه روز اومدی گفتی مامان نونش دادم

گفتم آفرین

رفتی دوباره اومدی گفتی مامان آبش دادم گفتم آفرین

بعد چند دقیقه رفتم تو حال دیدم از آبسرد کن یخچال چند لیوان آب کشیدی و هی ریختی رو سرامیک ها

از نزدیک که دیدم ...وااااااااااااای

اومدی کلی مورچه رو کشتی ....خخخخخخ

اول نون بهشون دادی بعد آب...

آخه جریان مورچه ها از مسیر مسجده..

یه لونه مورچه هست که هروقت میریم مسجد براشون نون خشک و.. میریزیم و

تو کلی باهاشون سلام و خوش و بش میکنی

حالا مثلا تو خونه هم خواستی کار خیر کنی

 

 

 

 



موضوع :
تاريخ : جمعه 12 ارديبهشت 1393 | نویسنده : مادر
بازدید : 212 مرتبه

این هم از جلد جدید دفتر عمرمون

قربون جلدای دفتر عمر تو برم که این دومین جلده کنار میزاری...

با تو  و بابای مهربان خانه مان همه چیز شیرین است...

و وقتی هیجان سال جدید به آن افزوده شود که صد چندان بازدمها بیشتر به دل می نشیند

و چه لذتی داره که امسال لحظه تحویل به تقلید از منو بابایی اینقده بلا شدی که  تو هم

منو بوسیدی و گفتی ماما عیدی مبارَ...بعد هررررررررری میخندیدی

الهی که عید تو هم مبارک باشه نبض زندگیم..

امسال سال ویژه ایست برای من و تو و بابایی

سالی که نتیجه زحمات بابایی اگه به ثمر برسه تمام زندگیمون مسیرش تغییر خواهد کرد...

ایشاا.. بابایی قبول میشه و دیگه از این غریبی خلاص میشیم

البتخ نامردی نکنم هاااا ...من همدان رو خیییییییییییلی دوست دارم..

چون آغاز با تو بودن غلت خوردن و چهار دست و پا رفتن و تاتی کردن و

دویدنت رو تو این سرزمین شاهد بودم...

چه دلچسب روزهایی که با تو گذرکردیم

ولی بخاطر خیلی مسائل دیگه دوست داریم بابایی قبول بشه ایشاا..

زبونمم لال اگه نشد باز 3 تایی به همین اندازه خوشبختیم که همدیگه رو داریم..

امروز 1 فرورودین 1393 هم داره تموم میشه

ما هنوز همدانیم و فردا راهی دیار خودمونیم ایشاا..ب

دوستدارم مامان منخجالت



موضوع : 1 تا 2 سالگی Aنiس
تاريخ : چهارشنبه 20 فروردين 1393 | نویسنده : مادر
بازدید : 209 مرتبه

سلام دخملم

2 ساله شدی

به همین آسونی و شیرینی

بقول خودت خانوووووو (خانوم)شدی..

فک میکردم بچه ها کوچولو هستن خیلی شیرینترن..

اما الان میبینم چه لذتی داره با تو قدم زدن توی پارک و حرفای کودکانه و شعرای شیرین گفتن و شنیدن

الان کلی شعر و حرفای خوب بلدی

مثلا اینا رو زیاد با هم میخونیم:

خَ گوش من چه نازه

گوشاش چقد دیازه

میخوره برگ کاوو

میپیه مث آهوو

 

یه رز آقا خَ گوشه

پرید دُبال موشه

موشه پرید  تو سولاخ

آقا خَ گوشه گف آخخخخ

واسا واسا کایت دایم

من خَ گوشم  و

بی زاااارم

......

قرار بود کلی قبل 2 سالگیت شیر ندم بهت ولی دقیق

تا 20 فرودین آخرین بار همون صبحی که برای اولین بار شیر بهت دادم ...دوباره بهت شیر دادم و  بعد

پرونده این احساس مادرانه من هم بسته شد...

واقعا شیر دادن رو دوست داشتم....ممنونم خدا بخاطر این نعمتی بهم داده بودی

دعا میکنم که بحق اون مهربونیات همه مامانایی آرزوی مادر شدن دارن رو بی نصیب نکنی...الهی آمین

 

اینروزا..بهتر بگم از روزی سیم خاردار تو و می می جدی شد میای و  با ناز

یه جوری میگی که مثلا مخ منو بزنی که بهت شیر بدم:

ماما می می خیییییلی خشنگه؟؟

خییییلی کوچولوهه؟

می می خییلی نازه؟

ماما می می خوشمزه اس؟

بعد آروم آروم .. ولی ناکام .دستتو میبری به طرف طعمه مورد نظرتخنده

و این داستان همچنان تکرار میشه..

 

یاد گرفته  صبحا که از خواب بلند میشی همونجوری که هنوز زیر پتویی

دستاتو بینهایت باز میکنی  و میگی عش منی......

بعد میای بغلم میکنی و میگی بخند..بخند...بیا بَلَخَم...

من میخندم و تو میگی کوبوش به یم.....(قربونش برم)خنده

یعنی دقیقا ادای  قبلا منو در میاری موقعی بیدارت میکردم.......

الانم که بابایی تو اتاق داره میخونه و تو مث یه فرشته کنارم خوابدی....

دوستدارممحبت

 



موضوع : 2 تا 3 سالگیAنiس
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 10 صفحه بعد
درباره وبلاگ

مادرم می گفت تا خودت مادر نشوی قدر مادر ندانی راست می گفت . . . راست !

موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
پيوند هاي روزانه
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 9 نفر
بازديدهاي ديروز : 67 نفر
بازدید هفته قبل : 138 نفر
كل بازديدها : 39718 نفر
امکانات جانبی